به کدامین گناه کشته می شوند
ندا جان سلام
شنیدم که می خواهی مارو ترک کنی و به دیاری بری که توش هیچ ظلمی نیست و تو رو در هیچ حصاری نمی اندازند. خوب باشه برو به سلامت ، اما دختر گلم قبل رفتنت چند کلمه باهات حرف دارم . اینها رو گوش کن بعد مارو ترک کن.
ندا جان ، خوب می دونم که حرف دلت چی بود و خواسته ات از این دنیای بی کران فقط حقت بود ، ولی دخترم هنوز که حقت رو ندادن که می خوای بری.
ندا جان ، دختر شجاعم صدات رو شنیدم که فقط رای خودتو می خواستی و شنیدم چطور صدات حتی از شلیک گلوله هم رساتر بود . اما ندا جان اگه تو بری ما چطور حریف غرش گلوله ها شویم.
ندا جان ، دختر معصومم ، با چشمان اشکبار دیدم که چطور از حضور سبزت در عرصه ی خیابانها استقبال بدی کردند ، ولی دخترم نگران نباش چون اونجایی که می ری از تو استقبال گرمی می کنند.
ندا جان دختر مظلومم ، دیدم چگونه اون گلوله ای که قرار بود از جان ، پاکی و عصمتت محافظت کند ، سینه ات را شکافت . اما غصه نخور که دادگری آنان دور نیست.
ندا جان دختر مهربانم ، دیدم که چطور خون سرخت سنگ فرش خیابانهای سیاه شد . اما ناراحت نباش چون خیابانها خودشان به خون خواهی ات بلند می شوند.
ندا جان دختر بی گناهم ، دیدم که چطور تو را به خاک و خون کشیدند و روی خاک کشور عزیزمان در خون غلطیدی . اما همگان دیدند که چطور فرشته ها با اشک خودشون تو رو غسل کردند و چگونه خیابانها عزادارت شدند.
ندا جان دخترم ، می خواستی به تاریکی و دروغ اعتراض کنی و آنان به جای تشکر از تو ، صدایت را خاموش کردند . اما نگران نباش چون همه آزادگان برای تو به فریاد بر آمدند.
ندا جان فرزند خسته ام ، میدانم در اینجا مزد زحماتت را نگرفتی و حالا مجبوری که بری اما دخترم خوشحال باش چون خدا تو اون جایی که میری منتظرته تا هم ازت تشکر کنه و هم پیشانی نورانی ات را ببوسد .
ندا جان ، دختر خروشانم ، خوب فهمیدم تو اون لحظات آخر چیزی می خواستی بگی ولی خونی که در گلویت بود نگذاشت ولی نگران نباش ما تا آخر می ایستیم که حرفهایت به گوش همه برسانیم.
ندا جان دخترم ، می دانم که در آن روز از دستها و انگشتان ظریفت فقط برای نشان دادن پیروزی استفاده کردی و آنها با بی رحمی دستهایت را از این دنیا کوتاه کردند . اما ناراحت نباش چون همه ی فرشته ها می آیند و دستهایت را غرق در بوسه می کنند.
ندا جان دخترم ، ناراحت نباش که مجبوری ما را در این راه تنها بگذاری و همینطور نگران آرزویت نباش . ماهستیم و اینقدر راهت را ادامه می دهیم تا به آرزویی که داشتی برسیم و یا ما هم به همان سفری که داری می روی می آییم.
ندا جان می دانیم که سفر خوبی خواهی داشت ولی بدان که ما همیشه به یادت خواهیم بود.
در انتخابات چه می خواستیم و چه شد.
زمانه ی غریبی است ، پیرها زهر می خورند و جوانها زهرماری . چرا و چطور اتفاق می افتد که ما گل می کاریم اما شلغم سبز می شود . چطور می شود که میلیون ها انسان که با انرژی و شور تمام می خواهند رئیسشان را عوض کنند و حداقل فردی را انتخاب کنند که تو چشم مردم نگاه نکنه و دروغ نگوید اما انگار هیچ وقت سرانجام به دست مردم نبوده .
براشون اصلا مهم نیست که داخل اون برگه ها چی نوشته شده ، براشون مهم نبود که که صاحبان اون برگه ها چه آمال و آرزوهایی دارند ، براشون مهم نبود که ملیونها انسان از تیرگی ها بیزارند ، براشون اهمیت نداشت که عده ای از شب خسته شده اند ، براشون مهم نبود که میلیونها انسان مشتاق دیدن صبح اند، براشون مهم نبود که سرزندگی میلیونها انسان به سرخوردگی تبدیل بشه ، براشون مهم نبود که عزت و انسانیت میلیونها انسان بشکنند، براشون مهم نبود که امید زندگی همه ی اونها را بگیرند، فقط براشون مهم بود که اسم احمدی نژاد را از روی اکثر برگه ها بخوانند و حتی براشون اهمیت نداشت که روی برگه ها چیز دیگری نوشته شده نه احمدی نژاد.
چقدر تلخه چهارسال شب رو تحمل کنی به این امید که صبح می رسه و ماهها چشمت به آسمون باشه تا خورشید بیرون بیاد و خط بطلانی روی همه ی کابوسهای چهارسال گذشته ات بکشه اما همین که به لحظه ی آخر میرسه ، جلوی چشمات دو تا دست پلید بیاد و خورشیدت رو قبل از طلوع به بند بکشه . آخه این چه انصافی است که اون دستها ، تحمل شب برای چهارسال دیگر را هم بهت تحمیل کنه .
وقتی خوب فکر می کنم چند شب گذشته زیاد تاریک نبود ، اون موقع کنار حوض می نشستم و وقتی عکس ستاره ها را تو حوض می دیدم تو دلم می گفتم که بلاخره اینها باید جاشون را به خورشید من بدهند. با شوق فراوان دستهامو بالا می آوردم و با شب خداحافظی می کردم اما حالا می بینم شب هنوز سرجاشه و هنوز عکس اون ستاره ها تو حوض کوچیکم خودنمایی می کنه . حداقل این ستاره ها با چند شب قیلم تفاوت کردند چراکه اونها تو حوضم جشن گرفتن و منو تحقیر می کنند . ستاره ها با بی رحمی تمام تو موج غمناکی که از افتادن اشکهام تو آب حوض درست شده می رقصند و طولانی شدن شبهای منو جشن می گیرند.
آخه این چه سرنوشتی است ، اگر بخوای با شب بمونی اشک از چشمات جاری میشه و اگه به دنبال خورشیدت بگردی خون از شقیقه ات سرازیر میشه . اما دیگه نمی تونم تحمل کنم ، حداقل درد تیر و شلاق بهتر از درد وجدان است . زخم حیوانات درنده هرگز به دردناکی زخم زبونهای نسلهای بعدی ما نخواهد بود.
تاریکی که بیکران نیست و تاریخ پر از افتخارمان نشان داده که ظلم و ظلمت بر این قوم جاودانه نیست . اگه خورشید نمی تونه به سمت من بیاد ، من باید به سمت خورشید برم و برگردونمش به جایی که باید باشه .
اگه به دنبال خورشید هستی ، اگه فکر می کنی وقت شب تمام شده ، اگه هنوز می خوای که از این شوره زار سبز بشب ، اگه باور داری تاریکی تمام شدنیه ، اگه از دست عمله خسته شدی ، اگه هنوز فکر می کنی فقط مهندس می تونه خونه ات رو دست کنه بلند شو و به نسلهای بعد ثابت کن که تاریکی قوی بود ولی ما هم تا آخر باهاش جنگیدیم
شرحی از وقایع انتخابات به عنوان یک ناظر
من حمید مهریزی هستم دانشجوی کارشناسی و 22 ساله
بنده در حالی که بغض سنگینی در گلو دارم و فقط توان تکان دادن انگشتهایم را به روی کیبورد دارم ، باید بگویم که یکی از طرفداران اصلاحات هستم بسیار به آقای مهندس میرحسین موسوی دل بستم.
من در روز انتخابات به عنوان ناظر انتخاباتی احمدی تژاد انتخاب شدم و در شعبه ای در یکی از مناطق پرت و دورافتاده ی شهرستان قدس فرستاده شدم. خوب یادمه خودم از قصد احمدی نژاد را انتخاب کردم که از آزادی عمل بیشتری برخوردار باشم و بتونم جواب سوالات زیادی را برای خودم پیدا کنم . حالا برسیم به سرگذشت:
روز قبل از انتخابات پر انرژی و شاداب منتظر زنگ تلفن بودم که باهام تماس گرفته بشه و مکانی رو که باید برای نظارت برم را اطلاع دهند ولی تماسی با من گرفته نشد و کم کم از تماس ستاد احمدی نژاد نا امید شده بودم . فردای آنروز به همراه خانواده ی عمویم و خواهرهایم یک گروهی شدیم و دنبال یک مکان خلوتی برای رای دادن بودیم که بلاخره تصمیم گرفتیم در یک مدرسه کوچک که طول صفهایش کمتر بود ، صف وایسیم . در فامیل به طور کل طرفدار مهندس موسوی هستیم و تو صف هم که با دیگران حرف می زدم اکثرا طرفدار موسوی بودند و این موضوع به من قوت قلب می داد . بلاخره بعد از یک ساعت نوبت به من و عمویم رسید و با افتخار به مهندس موسوی رای دادیم . البته با خودکار خودمان و همینطور مخفی کردن انتخاب مون. ولی نمی دونم چرا از اینکه مهر جمهوری اسلامی به روی شناسنامه ام می خورد اصلا حس خوبی نداشتم. وقتی برگشتیم خونه بهم گفتن که از طرف شورای شهر من رو خواستن که برم ناظر احمدی نژاد بشم . نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت 1 بعد از ظهر است که از من خواستن برم حوزه. ( حتما براشون مهم نبوده که تو این ساعت خواستن برم ، شاید هم خواستن بگن که ما هم به انتخابات شک داریم و یه نفر رو بفرستیم) با هزار سوال رفتم به اونجا که ای کاش پاهام می شکست و هیچ وقت اینکار رو نمی کردم . وقتی رفتم اونجا و کارتم رو گرفتم . ناظر فرمانداری ( آقای جعفری عضو سپاه شهرقدس) خودش رو به من رسوند و خدا رو شاهد می گیرم که به من گفت : (( نیازی به ناظر برای احمدی نژاد نیست چون معلومه که رای میاره ( ولی من تو حوزه ها چیز دیگه ای رو دیده بودم) )) ناظر آقای مهندس موسوی (محمد مقدم عضو ستاد تبلیغاتی شهر قدس) هم به من خوش آمد گفت و از اینکه مسولان اجرای باهاش رفتار درستی ندارند دلگیر بود. من همون اول بهش گفتم که طرفدار مهندس موسوی هستم و این کارت من هم سوری هستش.
فضای اون حوزه کاملا مسموم بود و به صراحت کسانی که در اونجا مسئولیت اجرایی داشتن براحتی در مورد احمدی نژاد تبلیغ می کردند و دائما به من به عنوان ناظر احمدی نژاد می گفتند که خیالت راحت باشه احمدی نژاد اوله ( نمی دونم چطور از آراء خبر داشتن ) حتی کسانی بودند که در صفها تبلیغ احمدی نژاد را می کردند و عوامل انتظامی اصلا باهاشون کاری نداشتن و حتی یکبار که من خونم به جوش اومد و به یک آقایی که دوستش رو به خاطر قصد رای دادن به مهندس موسوی رو داشت مسخره می کرد ، اعتراض کردم پلیس به من پرید و ازم خواست دیگه سمت مردم نروم وگرنه با من برخورد می کند.
گذشت و تا ساعت 4.5 بعد از ظهر اونجا خلوت بود و جمعیت زیادی تو صف نبودن که یک دفعه بعد از 4.5 بعد از ظهر به یک باره جمعیت حاضر در صفها رو به افزایش رفتند . چیزی که خیلی باعث تعجب من بود این بود که تا اون ساعت فقط 600 رای در اون حوزه داده شده بود اما یکدفعه 900 تعرفه ی رای به ستاد اضافه شد و این خیلی عجیب بود . تا حدود ساعت 5 بعد از ظهر یعنی 9 ساعت بعد از شروع انتخابات 600 رای داده شده و در یک ساعت پایانی مدت انتخابات قرار است این رقم به 1500 رای افزایش پیدا کند ، حتما این موضوع با برنامه ی قبلی است و به یه نتیجه ی می خواهن برسن ( نتیجه ی آن را در پایان خواهم گفت ) . از طرف دیگر یک نکته ای خیلی برای من زجر آور بود و اون هم این بود که مردم برای نوشتن رای خیلی روی همدیگر تاثیر داشتند و حتی من با چشمای خودم می دیدم که کسانی نظر دیگران را می زدند و تا به کاندیدایی که خودشون دوست داشتند رای بدهند . البته با سمج شدن من و صحبتهایی که با ناظر مسئول می کردم ، بلاخره یکی دو نفر را از حوزه بیرون انداختند و به چند نفر هم گفتند لطفا دست از سر مردم بردارید و اجازه بدید خودشون رای بدهند ( چقدر کارشکنی ) .
از اتفاقات عجیب غریبی که در حال رخ دادن بود یکیشون خیلی جالب بود ، مسئولیت حفاظت از صندوق با یک سرباز مسلح بود اما با یک اتفاق نادر یکی از کارمندان خانم که کاملا مشخص بود طرفدار احمدی نژاد بود شد مسئول محافظت از صندوق . و جالب این بود که دائما با صدای بلند می گفت : (( همه دارن به احمدی نژاد رای می دهن)).
جمعیت رای دهنده همینطور اضافه می شد و ساعتهای تمدید شده هم همینطور . اما چیزی که کاملا مشخص بود در اونجا همه حق کاری را داشتند به جز ناظر انتخابات آقای مهندس موسوی . اون بنده خدا اینقدر کلافه بود که فکر می کرد تو این دنیا تنهاست . چراکه بی وقفه سایه ی سنگین اخراج از حوزه توسط ناظر فرماندار و نماینده ی شورای نگهبان روی سرش بود ( برای همین هیچ کاری نمی کرد و فقط منتظر بود زمان شمارش آرا برسد) . چون اون جور که شنیده بود بسیاری از دوستانش و هم حزبی هایش بی دلیل از حوزها اخراج شده بودند و از طرف دیگه هم هیچ کدارم از پیامهای کوتاهی که برای ستادش ارسال می کرد ، موفق نبود و به دستشان نمی رسید. من به اون دلداری دادم و بهش گفتم کمکش می کنم و درست از همونجا بود که من هم توسط ناظران تحریم شدم و آزادی عمل قبل را نداشتم و حتی از صحبت کردن من با نماینده ی آقای موسوی هم جلوگیری می شد. انگار که فکر همه جا را کرده بودند .
بلاخره در ساعتهای 11 ال 12 نیمه شب که هنوز مردم برای رای دادن به حوزه ی ما می اومدن چند نفر از فرمانداری آمدند و دستور دادند دربهای ورود به حوزه را ببندند و فقط به مردم اجازه ی خروج بدهند. کم کم اون مردمی هم که باقی مونده بودند هم رای دادند و رفتند و درست در همین زمان آغاز برنامه های ناظران و کارمندان شروع شد . انگار که از قبل تمرین کرده بودند پلمپهای صندوقها را باز کردند و رای ها را که به صورت واقعا خارق العاده به 1400 رسیده بود را ریختند روی زمین تا بشمارند و در اینجا من و ناظر مهندس موسوی باید در چند متری آنها می نشستیم ( البته اونطور که شنیدم اون ناظر تنها کسی بود که در بین همکارانش تونسته بود تو حوزه بماند) . ابتدا ناظر مسئول شورای نگهبان ( مهدی خانمحمدی عضو شورای نظارت در شورای نگهبان) دستور داد که بدون در نظر گرفتن اسمای نوشته شده در آرا ، آنها را فقط دسته بندی و مرتب کنید . اما قبل از شروع دسته بندی اون ناظر کارمندان رو دسته بندی کرد و دقیقا همانهایی که طرفدار احمدی نژاد بودند را بر سر صندق ریاست جمهوری گمارد و بعقیه را بر سر صندق مجلس خبرگان .
با توجه به دستور العمل قبلی و همینطور دستور مسئول ناظر باید بدون توجه به اسامی نوشته شده در آراء فقط آنها را دسته بندی می کردند ولی آنها بدون توجه داشتند آراء کاندیدا ها را جدا می کردند.طرز نشستن آنها به صورت دایره ای بود و اصلا من و نماینده ی آقای میر حسین موسوی روی شمارش آرا اشراف نداشتیم . حتی من یک مقداری خودم رو نزدیکتر کردم و یه کم خم شدم تا رای روی دست یکی از اون کارمندهای خانم ( همانی که داشت رای احمدی نژاد را جدا می کرد ) نگاه کنم ، اون یکدفعه برق گرفتش و طوری با من رفتار کرد که انگار من می خواستم چشم چرانی کنم . من هم تا اومدم از خودم دفاع کنم و قصدم از نزدیک شدن را بگویم مورد حمله ی چشم خوره ی آنها قرار گرفتم و پلیس حاضر در با حرکت زننده ای منو به عقب هل داد . من هم مثل نماینده ی آقای موسوی باید ساکت و بی حرکت در محل شمارش آرا فقط حضور می داشتم. اون کارمندها با بی رحمی تمام داشتند آرا رو برای احمدی نژاد جدا می کردن و نسبت اون رای ها به مهندس موسوی 4 به یک بود ( چیزی که برای من اصلا باورش امکان نداشت چون مردمی که اون رای را داده بودند چیز دیگه ای می گفتند) و جالبش هم این بود که این نسبت اصلا کم و زیاد نمی شد و تا درصد زیادی از کل آرا را با همین منوال ،( یعنی 4 عدد رای احمدی نژاد جدا می کرد و یک رای مهندس موسوی) عمل کرد . از دیوار صدا در می تونست دربیاد ولی از ما ناظران نمی تونست دربیاد.
بعد هم در پایان گفتند که احمدی نژاد920 رای از 1400 رای را آورده و مهندس هم 440 رای را از آن خود کرده و خنده دارش هم این بود که آقای کروبی و آقای رضایی هم جمعشون شد 40 رای و هیچ گونه رای باطله هم وجود نداشت !!!
بعد از شمارش احساس کردم که ضعیف ترین و ناتوان ترین موجود روی کره ی زمینم چراکه جلوی چشمم داشتند حق کاندید مورد نظرم را ضایع می کردند و هیچ گونه کاری از دستم برنمی اومد. بعد از پایان شمارش و یاداشت آنها ، بدون اینکه چیزی را امضا کنم و حتی کنجکاوی کنم که سر تعرفه های باقی مونده و باطل نشده چه بلایی می آید ، از اونجا اومدم بیرون و در اون موقع شب با پای پیاده به سمت خونه ام به راه افتادم . در راه خیلی حالم بد بود و حتی نفس کشیدن برام سخت بود . بی وقفه خدا خدا می کردم که دیگر مکانها اینصورت نباشه و حداقل رای های واقعی کاندیداها را بشمارند اما وقتی رسیدم خونه و نتایج آرا رو دیدم که 67 درصد به احمدی نژاد رای دادند دنیا روی سرم خراب شد و الان بیش از 20 ساعته که با ناتوانی تمام نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم . باورتان نمی شود بارها رو بارها کیبوردم از اشکهام خیس شده و هیچ چیزی نمی تونه منو آرم کنه . مخصوصا الان که می بینم با بی رحمی تمام به کسانی که فقط رایشان می خواهند حمله می شود و مثل جانی ها به آنها رفتار می کنند دلم می خواد بترکه . حتی به فکرم رسیده برم خودکشی بکنم. خدا لعنتشان کند چطور همه ی رویاهام را ازم گرفتند و به جاش اشک را به من تحمیل کردند.
من از همه ی طرفداران آقای موسوی و همینطور از خود ایشون می خواهم که ساکت نشینند . به شرف ، غیرت ، شعور و حق انسانی ما توهین شده . دلسردی همه ی زندگی ما را گرفته . من انگیزه برای هیچ کاری را ندارم و همینطور افسرده و افسرده تر تو خونه نشستم. هیچ وقت این حال را پیدا نکرده بودم ، چراکه به عنوان یک دانشجوی مهندسی و فردی روشن فکر و جدا شده از احساسات هرقدر گریه می کنم آرام نمی شوم.
من مشخصات کامل خودم را ننوشتم اما اگر می خواهید ، من هیچ گونه ابائی از این کار ندارم و می تونم حتی مدارک و مستندهایم را براتون ارسال کنم.
درپایان هم باید از حضور شما معذرت خواهی کنم ، هم به خاطر غمگین کردنتون و هم به خاطر به هم ریختگی جمله بندیهام و غلطهای املاییم.
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
بلند شید و کمک کنید ایران بلند شود
+ نوشته شده توسط حمید در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت
15:26 |